خجالتی بودن یا همون چیزی که باعث می شه ما در رابطه برقرار کردن با بقیه راحت نباشیم، تنها یک احساس درونیه. بیشتر ما در موقعیتای مختلف این حس رو تجربه می کنیم. این مشکل با توجه به میزان شدتش، نتیجه های جسمی و روانی زیاد داره. خجالتی بودن به معنای ضعیف شمردن خویشه و با ضعیف بودن متفاوته. نتیجه این مشکل روانی، از دست دادن فرصت هاس که من به دفعات و در موقعیتای مختلف اونو تجربه کردم؛ تا آخرسر تصمیم گرفتم به طور جدی با اون مقابله کنم. چیزی که در این مقاله می خونین، تجربه شخصی من در رویارویی با توجه غیر عادی و مضطربانه به خودمه.

چند سال پیش، همراه دوستانم به یک مهمانی دعوت شدم و پیش از اونا به اونجا رسیدم. هیجان و استرس تموم وجودم رو فرا گرفته بود. به حموم رفتم و اونقدر وقت کُشی کردم تا مجبور نباشم با کسائی که نمی شناسم رو به رو شوم و با اونا صحبت کنم. خنده دار به نظر می رسه ولی واقعیت اینه که واسه یک شخص کم رو، رفت و امد اجتماعی پُر استرس و نگران کننده س و اونو دچار نا آرومیای روانی می کنه.

من در کودکی جزء بچه های خجالتی و کم رویی بودم که همیشه پشت مادرشان مخفی می شدن. در حالی که بزرگ می شدم، یاد گرفتم بیشتر صحبت کنم، ولی تو ذهن خودم بازم همون کودک خجالتی بودم. با اینکه از نظر خونواده و دوستانم کم رو نبودم، ولی همیشه از ایجاد رابطه با کسائی که نمی شناختم، قضاوت اونا، و اینکه ممکنه منو قبول نکنن می ترسیدم.

کودکی-نام-تصویر

خونواده

وقتی کم رویی و خجالتی بودن به یک مشکل تبدیل می شه

نتیجه سعی من واسه کنار گذاشتن خجالت پیشرفت تدریجی داشت و مشکلات به دلیل خجالتی بودنم، به من یاد می داد که چیجوری از اون خلاص شوم. مثلا در یکی از شغلای ساده ام، زمانی که در یک شرکت کار می کردم، به مشکل کوچیکی در دفتر حسابا برخوردم. اعداد و ارقام لیست مشتریا با هم هم خوانی نداشت. چون خجالتی بودم، به جای اینکه مشکل رو با رئیسم در بین بذارم و از اون بپرسم که باید چیکار کنم، تصمیم گرفتم موضوع رو به تنهایی حل کنم. نتیجه این شد که اون مسئله کم اهمیت و بی ارزش به مشکل بزرگی تبدیل شد که جبران اون روزها زمان برد.

در شغل بعدی ام با هیچکی صحبت نمی کردم. پشت میز می نشستم و در حالی که امیدوار بودم بقیه منو به حال خود بذارن، کار می کردم. تا روزی که، یکی از همکارانم منو به اِفاده ای بودن متهم کرد. واقعا شوکه شدم. من هیچ وقت فکر نکرده بودم که از بقیه بهتر هستم، بلکه همیشه از اونا می ترسیدم. وقتی از اون پرسیدم چه چیز باعث شد در مورد من این جور فکر کنه، گفت: چون تو هیچ وقت با ما حرف نمی زنی!

چیجوری آروم آروم بر کم رویی غلبه کردم

من، حتی الان هم، بعد از تمرینای بسیار، بعضی وقتا و در بعضی شرایط احساس خجالت می کنم و هنوزم بعضی وقتا وقتی مردم ازم سؤالی می پرسند مات و مبهوت می مانم. خودم رو مجبور به حرف زدن می کنم ولی اون قدر ترسیده ام که بعضی وقتا جوابای احمقانه از دهنم بیرون میاد. از صحبت کردن با ناشناسا می ترسم؛ چون مطمئن نیستم که میتونم سر صحبت رو باز کنم و مکالمه رو ادامه دهم یا نه. ولی خوب، خبر خوب اینه که با تمرین یه سری مهارت ها، این ترس کم کم کمتر و کمتر می شه. تکرار جملاتی در این باره می تونه مفید باشه. مثلا: من یک فرد درون گرا هستم؛ ولی این بهش معنا نیس که مجبورم کم رو و خجالتی باشم. این دو متفاوت هستن. باور کنین خجالتی بودن یک عادته و مثل بقیه عادت هامون قابل ترکه. با پذیرش این واقعیت شما می تونین مهارتای اجتماعی خود رو گسترش بدین.

شاید من جذاب ترین و سرگرم کننده ترین فردِ مهمانی نباشم؛ ولی با کمی سعی، میتونم با بقیه رابطه برقرار کنم و یاد بگیرم چه جوری با روشنی در مورد خود و افکارم صحبت کنم.

افراد کم رو، بیشتر بیشتر از حد در مورد رفتار و گفتارشان فکر می کنن. من باید وسواسای فکری و کنجکاوی ام رو در مورد اینکه بقیه چه جوری منو قضاوت می کنن دور می انداختم. بعد از اینکه با دوستانم وقت می گذراندم، در مورد هر حرف جزئی ام، فکر می کردم و اگه صحبتی کرده بودم که ممکن بود اشتباه برداشت شه، خود رو سرزنش می کردم. این وسواس فکری منو خیلی بیشتر از روابط اجتماعی می ترسوند. تا اینکه حرف یکی از دوستان نزدیکم باعث شد احساس کنم با این طرز تفکرم آدمی خودشیفته هستم. اینکه آدم فکر کنه مردم همیشه در حال توجه کردن به من، حرفا و رفتارهایم هستن، واقعا خودشیفتگیه. واقعیت اینه که شاید واسه اونا هیچ اهمیتی نداره. بیشتر مواقع، اونا اون قدر پرمشغله هستن که فرصت این کار رو ندارن. همه ما بعضی وقتا حرفای احمقانه می زنیم و خیلی از افراد این رو درک می کنن. شک نداشته باشین باید پیش از صحبت کردن خوب فکر کنیم؛ ولی بیشتر از حد فکر کردن به گفته هامون دیوونه کننده س. روی هم رفته فهمیدم، وقتی من سخت ناراحت و نگران هستم؛ هیچکی در مورد دلیل ناراحتی من فکر نمی کنه و این تفکر تندرو و وسواس گونه، فقط باعث می شه همیشه احساس بدی داشته باشم.

این مطلب رو هم توصیه می کنم بخونین:   چه جوری واسه به دست آوردن شغل دلخواه مون یک نامه توجیهی بنویسیم؟ 

چالشا رو قبول کنین بعد قدمای کوچیک وردارین

من خجالتی بودنم رو مثل یک ماشه در نظر گرفتم. هر بعضی وقتا احساس کردم ماشه در حال آزاد شدنه، نشونه ای بود که باید رقابت اجتماعی بودن رو قبول کنم و توجهم رو روی اون متمرکز کنم. بعد با قدمای کوچیک اونو تسلیم کردم. در اولین شغلم پس از زمان دانشگاه، در دفتر پر جمعیتی کار می کردم. هر روز صبح، با تپش قلب و صورت سرخ، وارد دفتر می شدم و با سرعت به اتاق کارم می رفتم. پس خود رو درگیر یک رقابت کردم و به خودم قول دادم که هر روز با آرامش داخل دفتر شوم و با صدای بلند صبح بخیر بگم. بعد از یه مدت، این کار برایم عادی شد و کمک کرد در جمع همکارانم راحت تر باشم. وقتی سؤال کاری داشتم، به جای اینکه ایمیل بفرستم یا به خود بگم دفعه ی بعد که اون شخص رو دیدم سؤالم رو می پرسم؛ فورا بلند می شدم و سؤالم رو می پرسیدم. اگه در اتاق استراحت به کسی بر می خوردم، به جای اینکه آروم از کنارشون بگذرم و یا بدتر از اون، سر میزم برگردم و منتظر شوم تا اونجا رو ترک کنن، خودم رو مجبور می کردم بگم: چه خبر؟ چطورین؟ البته بعضی وقتا اونا جواب می دادن و من مات و مبهوت می ماندم. اگه در این شرایط قرار گرفتید، روی کلمات و اون چیزی که می خواید به بقیه انتقال بدین، تمرکز کنین و هیچوقت ذهن خود رو درگیر چگونگی قضاوت اونا نکنین.

آرامش

بهتره از موارد کوچیک و ساده شروع کنین. مثلا خودتون رو مجبور کنین در مورد راه و نشانی سؤال کنین، یا از کسی تعریف کنین. بعد از یه مدت این کارای سخت قسمتی از طبیعت شما می شن.

در کلاسای بحث و گفتگو شرکت کنین

من در جمع افراد خوش رفت و اومد و اجتماعی، خجالتی تر هستم. احساس اینکه باید سریع تر از حد عادی و بعضی وقتا خارج از کنترل صحبت کنم چون بقیه در اون جمع بسیار راحت و سریع حرف میزنن. باید بگم که کلاسای گفتگوی عمومی، واسه من خیلی مفید بود. در این کلاسا یاد گرفتم با صدایم راحت باشم و روی سرعت و لحن ادای کلمات تمرکز کنم. جدا از اینکه این، این کلاسا به من فرصت داد تا صحبت کردن رو، در شرایطی که بقیه مجبورند به حرفام گوش کنن، تمرین کنم.

بدونین به چه دلیل کم رو هستین

محققان پیشنهاد می کنن دلیل کم رویی خود رو بدونین. مثلا، شما هنگام ملاقات با افراد جدید خجالتی میشید یا وقتی با کسی که واسه تون جذابه صحبت می کنین.

سعی کنین بفهمین کم رویی شما آگاهانه نمود پیدا می کنه یا تحت اثر محرکا و شرایط محیطیه و یا اینکه وابسته به رفتاره. وقتی شناخت بهتری از کم رویی خود داشته باشین، راحت تر می تونین راه شکست دادن اونو پیدا کنین.

سر صحبت باز کردن هم، یک هنره! اونو یاد بگیرین

سخنان روزمره و کم اهمیت قسمت مهمی از روابط اجتماعی رو شکل می ده، هر چند که تقریبا همه ما از این حرفا بدمون میاد ولی به ویژه واسه افراد خجالتی مفیده.

«وبرا فاین» در کتابش به نام «هنر سر صحبت باز کردن» پیشنهادای مفیدی در این مورد ارائه داده. اون می گه در جمعا، من از قانون «جای و موقعیت» استفاده می کنم. وقتی نمی دونین چیجوری با یک فرد ناآشنا سر صحبت رو باز کنین، از موضوعای موقعیت و جای بهره بگیرین و با مسائل ساده و کم نا آرومی سر صحبت رو باز کنین. مثلا در مجلس عروسی می تونین این جور شروع کنین: من هم اتاقی دوره دانشجویی عروس بودم؛ شما چه نسبتی با عروس و داماد دارین؟ یا در یک همایش بپرسید، شما به چه دلیل اینجا حضور دارین؟ این قانون خیلی ساده و در عین حال کاربردیه. اون پیشنهاد می کنه که سؤالات باز بپرسید، چون جوابای طولانی تری دارن و مکالمه رو پیش می برن. مثلا، اگه من واقعا قصد صحبت کردن با همکارم رو داشته باشم، نمی پرسم شرایط چطوره؟، بلکه می پرسم، واسه این هفته چه برنامه ای داری؟ پس همیشه سؤالاتی درباره خونواده، شغل، تفریح و سرگرمی تو ذهن داشته باشین تا در ملاقات با افراد جدید از اونا استفاده کنین.

من موفق شدم با تمرین، به کم رویی و ترس ام پیروز شدم؛ هر چند هنوزم بعضی وقتا به حالِ اولین رابطه ام برمی گردم؛ ولی قبول کردم که بعضی وقتا و در شرایط خاصی خجالتی هستم. همه ما ممکنه این جور باشیم و این چیزی عادی و طبیعیه.

منبع : lifehacher

دسته‌ها: آموزشی